
در اینکه مبنا و شروع تفکر دینی که منجر به عمل میشود چیست و یا نظرگاه یک دین نسبت به عمل چه می باشد دیدگاه های مختلفی میتواند وجود داشته باشد. برخی ادیان اصولا ادیانی تکلیف گرا هستند و برخی ادیان ادیانی هستند که ادعای آزادی در حیطه تکلیف دارند. برخی هم از جانب پیروانشان اینگونه تبلیغ میشوند که دینهایی معتدل و البته با کفه ترازوی سنگین تر در جانب آزادی و اهمال نسبت به تکلیف و یا تسهیل در تکلیف هستند.
در این میان اسلام که دین قلبی و رسمی ماست چه نظری دارد و اصولا آغاز اسلام در زندگی عملی و علمی فرد از چه نظرگاهی است؟ بسیاری بر این باورند که دین اسلام یک دین تکلیف گراست. از همان ابتدای ایمان تکالیف شروع میشود. ابتدا شهادتین میگویی و بعد مطابق آنچه تکلیف بر گردن تو نهاده میشود یک به یک اعمال را انجام میدهی. اما آیا به راستی چنین است؟
آنچه به نظر نگارنده میرسد این است که خیر. اما قبل از توضیح چرایی این سخن وضعیت فعلی نگرش به دین اسلام را از نظر مبلغین و مروجین رسمی دین و از نظر مخالفین و منتقدین این نظرگاه بررسی میکنیم. بسیاری از مبلغین و مروجین رسمی دین اسلام -منظور از رسمی یعنی کسانی که زندگی خود را وقف این کار کرده اند و صرفا به عنوان دیندار عادی مطرح نیستند بلکه خادمان دین و تلاش گران برای توسعه و حفظ دین شمرده میشوند که یک گروه شاخص آنها روحانیون هستند- این دین را در گام اول بصورت تکلیفی و گرایش به تکلیف ارائه مینمایند. معمولا خطابه ها و صحبت ها با بیان احکام آغاز میشود، کسی که به بلوغ فکری و دینی میرسد مکلف خوانده میشود، و اساس و تمام حقیقت دین را رساله و احکام آن تشکیل میدهد. در مورد اینکه این مسئله از چه ناشی میشود یا خیر بحث زیاد نمیکنیم چون فرصتی خاص میطلبد و فکری آزاد که در حال حاضر از هر دو محرومم اما علی الحساب دو فاکتور بیان میشود و توضیح و بحث در مورد آن طلب خواننده. ۱- ساده تر بودن نگاه تکلیف گرایانه به دین در توضیح و تبیین دین و مدیریت آن. ۲-متمرکز بودن سیستم آموزشی حوزه های علمیه بر بحث تکلیف و به حاشیه رانده شدن بحث های عقیدتی.
متقابلا نگاه مردم هم به دین نگاهی تکلیف گرایانه شده است و درصد زیادی از سوالاتی که مردم از طلبههای دینی میپرسند مربوط به احکام میشود. این احکام هم گاها ریز و پیچیده هستند اما معمولا حالت برخورد دائرة المعارفی است. یعنی اینکه فرد، طلبه را به عنوان دائرة المعارفی از احکام میداند که معمولا در هر جایی پیدا میشود. بنابر این زحمت یافتن احکام دینی خویش را چندان که در خور است نمیکشد و هر جایی که لازم شد طلبه ای را پیدا میکند و و سوال می کند همانطور که شما هر وقت لغتی را نمیدانستید از لغت نامه نگاه میکنید.
به نظر من این هر دو جنبه ای صحیح دارد و جنبه ای اشتباه. جنبه اشتباه آن این است که اصولا دین اسلام نقطه شروعش احکام نیست. جنبه صحیح آن هم این است که فرد در نقطهای که نیازمند به دانستن تکلیف شد باید کسانی باشند که آن را بدانند.
اما نقطه شروع دین اسلام چیست و چرا تکلیف نقطه شروع این دین و محور این دین نیست؟
به نظر حقیر بنده نقطه شروع دین اسلام حضور است نه تکلیف. حضور نه یک حس بلکه یک دانش است. و نه یک دانش سطحی و عادی بلکه دانشی مشرف به یقین. دانشی که مانند سایر دانشهای نظری محل شک و آزمایش نیست بلکه فرد به حقیقت آن را دریافته اگرچه که تایید پذیری و ابطال پذیری تجربی هم نداشته باشد. اسلام دین حضور است. دین توحید و یگانگی. دین خدای صمد احد واحد. دین هو الله احد، الله الصمد. صمد یعنی کسی که جایی از او خالی نیست. همه جا را پر کرده. احد یعنی واحدی که وحدتش عددی نیست. یعنی واحدی که دو ندارد. واحدی که عدد نیست.
این یعنی حضور یعنی همواره کسی هست که آنچنان ما را فراگرفته و در تمام ارکان وجودی ما هست که گویا من او هستم اما او هیچگاه من نیست. این حضور و درک در کنار خداوندی بودن که از رگ گردن به من نزدیک تر است و حائل است بین من و قلب من شروع اسلام است. محور و اصل اسلام است. اگر هم میگویند امامت و ولایت امامان معصوم از ارکان مهم این دین است بخاطر وجود چنین شأن حضوری ای است که در بحث ولایت برای امام ثابت میشود. این هم امری تقلیدی و تکلیفی نیست که کسی مکلف باشد قبول داشته باشد بلکه برعکس از اصول و ارکان است و شخص باید تحقیقا دریابد.
حضور که بیاید خود حاضر میداند که چکار میکند. تکلیف بعد از حضور است. من وقتی در قبال شما احساس وظیفه ای میکنم که حضور دور یا نزدیک شما را حس کرده باشم. لذا من در برابر موجودی خیالی خیال تکلیف را هم به سرم راه نمیدهم. در مورد خداوند هم بحث تکلیف بحثی عرضی و قابل فرمان دادن نیست بلکه امری است ذاتی و همراه به حضور. وقتی حضور را درک کردم خود به خود در خود احساس وظیفه میکنم و احساس اینکه راهی بیابم برای دوام حضور، تقویت حضور، عشق و دوستی بیشتر و شناخت و پرستش و بندگی که پرستش و بندگی هم خود بحث جدایی دارد و فرع شناخت و معرفت خواهد بود.
اینجا است که از خود میپرسم برای شناخت، معرفت ، بندگی، قرب، تقویت و ادامه ارتباط و حضور چه باید بکنم و اینجاست که در برخی از این امور محتاج فقه میشوم، در برخی محتاج معرفت شناسی و توحید، در برخی محتاج اخلاق و در برخی محتاج عرفان.
پس نتیجه این میشود که دین اسلام نه مساوی با فقه است و نه فقه تمام دین است و نه شروع آن. فرد بالغ قبل از اینکه مکلف باشد عاقل شده است و متفکر و باید به اندیشه و تعمق بپردازد و یکی از نتایج این تعمق حضور است و یکی از فروعات حضور تکالیف عملی دینی. احادیثی که در مورد فقه و فقیه صحبت کرده اند نوعا فقه را به معنای لغوی آن یعنی تعمق شدید و تفکر عمیق لحاظ کرده اند نه به معنای صرف حلال و حرام دین.
از همین جا روشن میشود که نه حرف کسانی که با بیان تکلیف گرا و فقه گرایی دین اسلام آن را هم عرض یهودیت قرار داده و پایین تر از مسیحیت میدانند غلطش کجاست و اشتباه کسانی که بجای تبلیغ دین اسلام فقط بخشی از آن را گرفته و تبلیغ فقه میکنند در کجاست.
نگارنده ادعای تمامیت در مطلب ندارد واز شنیدن انتقادهای شیرین و غیر شیرین دوستان خوشحال تر میشود.


mp3quran
هو
سلام علیکم
ممنون از نوشته پر بارتون
سلام
مثل اینکه دیر اومدم.چند وقت مسدود شدن وبلاگم، از حال و هوای خواندن دورم کرده بود.
مطلب جالبی بود.خصوص این که گاهی وقت ها از همین نگاه صرفا حکمی و تکلیفی نوعی احساس افسوس و نگرانی پیدا می کنم.که اگر قرار باشد به اینها قانع شویم چه چیزی از دین می فهمیم؟!از آن بدتر اینکه اگر زمانی کسی به اینها قانعمان کند یا به هر نحوی قانع شویم چه اتفاقاتی را باید پیش روی خودمان تصور کنیم؟
وقتی کوچک بودیم و هنوز تکلیف داشتن برای ما مطرح نبود،بدون اینکه کسی تشویقمان کند راجع به خدا و راه درست و غلط فکر می کردیم.فکر کردن و سوال پرسیدن راجع به خدا و حتی شاید دعا کردن برای همه ی آدم ها خصوص دوران کودکی هست.مکلف شدن انگار رسمیت بخشیدن به این رابطه ی پنهانی درونی است.وگرنه تکلیف بدون پیش زمینه، بدون گرایش درونی ،بدون شناخت هم سخت است هم نا پایدار
اما چه حیف می شود وقتی بعد از چند سال مکلف بودن کسی بخواهد تنها به تکالیفش عمل کند و آن شور عمیق کودکانه برای شناختن را فراموش کند.
اینها که گفتم تنها بیان ساده ای در تائید حرف های شماست.راجع به حضور ،اگر بیشتر بگوئید بیشتر لذت خواهیم برد
پاسخ به مادامین: شما که ظاهرا نوشتن را تعطیل کرده اید. فکر میکنم احتمالا درحال تدوین پایان نامه یا مانند آن باشید. مطلب بیشتر درباره حضور را باید حاضر ها بگویند. من جرقه های ذهن خودم را مینویسم تا یادم بماند که چه باید باشم و چه هستم. یه جور به خود کنایه زدن و با خود درگیر شدن و خود را در شرمندگی بین علم و عمل قرار دادن است. در حال حاضر بیشتر فکرم بر روی امکان معرفت دین به حکم کلیت و ضرورت است. یقینی مانند یقین ریاضی. اگر امکان دارد چگونه و اگر امکان ندارد چرا و در اینصورت چه چیزی جایگزین آن میشود. اصولا یقین ایمانی آیا میتواند به قوت یقین ریاضی باشد؟ اگر نیست از چه جنسی است؟ از یک جنسند یا متفاوت؟ اگر متفاوت کدام میتواند قوی تر بشود؟ آیا ایمانی قوی تر از ایمان به دو ضرب در دو چهار میتواند وجود داشته باشد؟
با عرض سلام و تشکر از مطلب مفیدتان.
جناب آقای ضیایی اینکه مرقوم فرمودید: (معمولا خطابه ها و صحبت ها با بیان احکام آغاز میشود، کسی که به بلوغ فکری و دینی میرسد مکلف خوانده میشود، و اساس و تمام حقیقت دین را رساله و احکام آن تشکیل میدهد.) انگار حضرت عالی فقط 5 الی 10 دقیقه اول منابر را نشسته اید، در حالی که در اکثر قریب به اتفاق منبرهایی که با ذکر احکام شروع می گردد(که کار بسیار لازمی است)، ونسبت سنجی این قسمت با قسمت های دیگر سخنرانی که در رابطه با همان معرفت و حضور می باشد خواهیم یافت که اتفاقا قسمت اصلی و اوج سخنرانی مبلغین را همان حضور و معرفت تشکیل می دهد.
اما راجع به قسمت دیگر فرمایشتان که (متمرکز بودن سیستم آموزشی حوزه های علمیه بر بحث تکلیف و به حاشیه رانده شدن بحث های عقیدتی.) باید عرض کنم اتفاقا همین تعمق و تدریس کتب فقهی و روش فقاهت باعث تیزبینی و عمیق نگری به آیات وروایات می گردد و اگر ملاحظه هم بفرمایید غالب مفسرین بزرگ و متکلمین بنام، فقهای تمام عیاری بوده اند که مطالب عمیقی را در عرصه معرفت و عقائد که برای ما به یادگار گذاشته اند در اثر گذران همان دوران طلبگی و تعمق و استنباط احکام فرعی بوده و همین خاصیت است که باعث امتیاز حوزه از دانشگاه می شود.
و اما مطلب سوم اینکه به نظر حضرتعالی فرد مسلمان هنگامی که به تکلیف و دوران بلوغ ورشد عقلی می رسد ابتدا باید یک دوره عقاید ببیند وبعد تکالیف خود را هر زمان به سطح معرفت و حضور به اصطلاح شما رسید بشناسد و آغاز کند؟؟؟؟
سلام
از توجه شما ممنون و از کمی دقتتان شکایت
اولا در همان نقل قولی که از بنده فرمودید و بعد گفتید (انگار شما فقط ۵ دقیقه اول را مینشینید) میتوانید مشاهده کنید که بنده هم گفتم خطابه ها با آن شروع میشود و نگفتم بطور کامل همان است.
ثانیا همه را که با هم ببینید منظور من روشن میشود: مکلف، تکلیف. این دو واژه ای است که با بلوغ فکری و دینی ما همراه و هماهنگ شده و همچنین مقلد و تقلید. من این را نگفتم تا آن را اشتباه بدانم یا صحیح. بلکه گفتم نگاه تکلیف گرا غلبه دارد. روشن است که اگر نگاه معرفت گرا غلبه داشت بجای مکلف الفاظ دیگری میآمد مثل بلوغ و بالغ، عاقل، و رسیدن به مرحلهی عقل و تمیز. من داوری نکردم بلکه وضعیت موجود را توصیف کردم.
ثالثا گویا شما زیاد اهل مجلس و منبر و مسجد نبوده اید تا تعداد سخنرانیهای احکامی را نسبت به عقایدی بسنجید اگرچه که در منبرهایی که هر دو گفته میشود طول دومی بیشتر میشود چون ورود و خروج آن نظام مند و قاعده دار نیست و طبعا نمیشود در یک یا دو قاعده جمع کرد(یک) و ثانیا نیاز به مطالعه کمتری دارد و به قولی بافندگی در آن آسان تر است.(دو) اما کمتر منبری هست که بخاطر تعلق خاطر به افزایش معرفت نظری و دینی مخاطب به سراغ این مباحث برود. این ادعای من جسورانه است ولی صحیح. چرا که این مباحث بسیار مشکل است و نیاز به مطالعه فراوان دارد در حالی که میبینیم دوستان ما (چون بنده هم به نوعی روحانی هستم) حتی در سطوح وسیع تر حتی در تلویزیون ظاهر شده و در هر موردی از مسائل خانواده گرفته تا روانشناسی کودک و دین شناسی و معنویت و عرفان و فلسفه و انتخاب رشته و …. در یک برنامه واحد جواب میدهند. چیزی که برای دانشمند متعهد هر کدامش موضوعی برای یک مقاله و تحقیقی قابل توجه است. اینها بخاطر تعهد نیست بلکه بخاطر این است که نظر دادن در این مسائل راحت است و بامطالعه و بی مطالعه آن جز توسط متخصص همان رشته به راحتی قابل تشخیص نیست. پس آن قسمت طولانی منبر شما هم نقض کننده ی سخن من نیست.
نسبت به قسمت دوم اصلا با شما موافق نیستم. بنده دروس حوزه را خوانده ام و در حال حاضر هم به درس خارج فقه و اصول مشرف شده ام و کاملا هم با حرف شما مخالفم. فقه و اصول تیز کننده فکر نیست که کند کننده هم هست. کند کننده از این بابت که سختی عبارات و پیچیدگی عبارات کتبی چون کفایه طلبه را به این توهم میاندازد که حال که اینها را می فهمد و ضمایر را درست برمیگرداند فکرش تیز شده است. اما این تازه اول راه است و خواندن متن مقدمه ورود به اصل مبحث است و هر حوزه درس خوانده ای میداند که اکثر دروس فقه و اصول تا پایان کفایتین و آغاز درس خارج صرفا فن ترجمه و تطبیق متون مغلق است بر محتوا. اما در درس خارج باید بحث به گونه ای دیگر باشد که در بودن و یا نبودنش حرف ها بسیار است. نشانهی این حرف من این است که (اگر خودت طلبه ای از تو میپرسم و اگر نیستی از یک طلبه مبرز بپرس) که حال که این دروس را خواندی و ذهنت تیز شد یک مثال ساده از منطق مظفر از شما میپرسم که ذهن طلبه مبتدی پایه اول با آن آشنا میشود. در شهادت وجدان خود ببین چند طلبه بدون رجوع به متن میتوانند بلافاصله یک مثال از منفصله موجبه مهمله زده و از آن یک مانعة الجمع بسازند؟ با کدام ذهن تیز بین اصولی شده میتوان مغالطات کتابهایی چون قبض و بسط شریعت را فهمید؟ نه عزیزم این طوری که شما میفرمایید نیست. بزرگان حوزه اعتراف دارند که حوزه فقه گرا شده است شما دایهی مهربان تر از مادر نشوید.
اما اینکه غالب فیلسوفان ، فقیه بوده اند دلیل بر این نیست که فقهشان در فلسفه شان کمک کرده بلکه بعکس است. چرا که هر فیلسوف موفق فقیه موفقی هم هست اما هر فقیه موفق فیلسوف موفقی نشده. بزرگ اصولیون آخوند خراسانی با اینکه چندی از درس ملاهادی سبزواری استفاده کرده چنان ناشیانه از فلسفه استفاده میکند که اشتباهات فلسفی او در کفایه در نظر هر فلسفه خوانده و ناخوانده ای روشن و آشکار است.
امتیاز حوزه از دانشگاه هم به فقهش نیست به مباحثه و توجه به درس است که در دانشگاه نیست.
بنده نگفتم اول عقاید بخواند بعد عمل کند چون ممکن است شما تا آخر عمر خوب عقاید را نفهمید اما از بین این دو باید سهم بزرگ تر و یا حد اقل مساوی به عقاید داده شود. چرا که کسی که عقیده اش درست است خودبه خود برایش سوال میشود که وظیفه من چیست و به سراغ فهم آن میرود. حتی اگر منبری نباشد از رساله میخواند و اگر رسالهای نباشد به منابع در دسترس رجوع میکند و احتیاط را نیز رها نمیکند اما کسی که ایمان او درست نیست هرچند بر اعمال شرعیش بگماری باز به نسیمی میچرخد.
نتیجهی فقه گرا بودن را خود میتوانی در جوانان مشاهده کنی که به مطالعه یک کتاب، غربی میشوند و به مشاهدهی یک اشتباه از روحانیون از دین سر باز میزنند. همه بخاطر این است که اینها نه تنها در فقه بلکه در عقاید نیز مقلد بوده اند. و اشتباه ما این است که خواستیم فقه را درست کنیم عقاید را نیز تقلیدی کردیم.
سلام ، با تشکر از اینکه به نظرات من پاسخ دادید.
اما راجع به پاسخ اول خدمت شما باید عرض کنم که دقیقا در کتب فقهی ما واژه بلوغ و تمیز به کرات در ارتباط با سنی که شخص لایق خطابات الهی قرار می گیرد به کار رفته شده.
و راجع به قسمت دوم پاسخ اول نیز باید عرض کنم که شاید در شهر شما منبرهای آقایان تماما به بیان احکام الهی می گذرد ولی در تمام جاهایی که من سراغ دارم (غیراز شهرشما) اغلب سخنرانی ها قسمت اعظم آن به بیان آیات و روایات و مطالب معرفتی می گذرد.
ثالثا اینکه در یک سخنرانی قسمت اول به بیان احکام می گذرد نشان دهنده اهم بودن این قسمت نسبت به مطالب عقیدتی و اصولی نیست کما اینکه قسمت آخر سخنرانی به بیان مصائب اهل بیت عصمت و طهارت اختصاص می یابد و هیچ کس تلقی کم اهمیتی آن را نسبت به سایر قسمت ها ندارد.
رابعا: این بیان حضرتعالی راجع به منابر و آوردن شاهدی بر مدعای صحیح خویش نمی تواند جنبه شاهد یا حتی مؤید را داشته باشد.
خامسا: در بیان قبلی یادم رفت خدمتتان عرض کنم که از حسن اتفاق در این زمان که باید آن را خجسته دانست این است که تعداد سؤالاتی که مردم راجع به مطاب معرفتی و عقیدتی از روحانیون معظم می پرسند بسیار زیاد است.حتی در بعضی شهرها نسبت به احکام می توان این ادعا را نمود.
و در آخر راجع به قسمت پایانی پاسخ حضرت عالی باید عرض کنم که مقصود من از تعمق بخشیدن فقه و مباحث آن به دیدگاه انسان، غامض بودن متون اصول فقه یا فقه نبود که شما بدین شکل پاسخ دهید بلکه مقصود، دقت در فهم روایات وآیات و سعی بلیغی که فقیه در این زمینه با استفاده از عقل خویش برای استنباط یک حکم شرعی که حساس است مبذول می دارد، بود و این که فقیه هم در زمینه مستقلات و غیرمستقلات عقلیه وهم در زمینه فقه الآیات و فقه الحدیث و نقد و برگزیدن اقوال ونظریات مختلف به سبب ممارست و تمرین بسیار دراین حیطه متبهر می گرددو همین باعث تیزبینی و فهم و درک عمیق وی از مسائل مختلف و حتی در علوم مختلف می گرددد
باتشکر
سلام
بنده نه جدل را دوست دارم و نه انگیزهای برای آن دارم. متکلم هم نیستم که وظیفهی خود را دفاع جدلی از گفتههای دینیام بدانم. ادامهی یک بحث جدلی الطرفین را هم رشتهای تمام ناشدنی میدانم.
ظاهرا شما با گفتههای این پست من در تشریح وضعیت موجود کاملا مخالفید. من هم ایمان دارم که نمیتوانم سخنی بگویم که همهی انسانهایی که میشنوند با آن موافق باشند جز در بدیهیات محسوس.
گویا ما با یکدیگر در تفسیر بدیهیات محسوس هم مشکل داریم. این هم اشکالی ندارد. در اینجا هم وظیفهای بر گردن من نیست. اما آنچه گفتم بنا به تجربهی شخصیم بوده. هم موقعی که پای منبر بودهام و هم موقعی که مراجعینی برای پرسیدن سوالات عقایدی و فقهی در کوچه و خیابان به من مراجعه میکرده اند. انسانهایی از شهرهای مختلف.
گفتم دروس حوزه فقه گرا شده گفتید مجتهد ها در فقه تعمق میکنند تا استنباط کنند. اشکالی ندارد. شاید شما اکثریت دروس حوزه را در حال تعمق در تفقه در حین مطالعهی فقه و اصول میدانید. بنده حتی اقلیت آن را هم جنین نمیبینم.
دعوایی نداریم. اما بنده بر دعوی خود استوار ایستاده ام و این مشکلی را که میبینم انکارش نمیکنم و تمام سعی خود را در حل آن مینمایم.