
استاد بزرگوار مرحوم آیت الله دکتر مهدی حائزی یزدی از معدود فلاسفهای هستند که با خواندن نوشتههایشان آرامش پیدا میکنم. در میان وضعیت موجود فلسفه در دانشگاهها که به جای فلسفه خوانی به فلسفه بازی پرداخته میشود و از استاد گرفته تا دانشجو غوره نشده مویز میشوند و بدون اینکه حتی یک دور آثار یک فیلسوف را حد اقل روخوانی کرده باشند منتقد او شده و او را به تهافت گویی و تناقضات آشکار متهم میکنند، نوشتههای کسانی مثل دکتر حائری است که قدری به قلب من آرامش میدهد و حقیقتا احساس کسی که پس از طوفانی سخت قایقش آرام بر پهنهی اقیانوس نفس و در زیر آفتاب علم آرام میگیرد را پیدا میکنم.
پاسخ سوال عنوان این بحث را در مقدمه کتاب کاوشهای عقل نظری میتوان یافت. یکی از فقرههای سخن ایشان را در اینجا مینویسم و مطالعهی اصل کتاب بر عهدهی دوستان مشتاق علم باشد.
۶- به طور کلی این نکته پیوسته باید مورد نظر واقع گردد که از لحاظ قواعد عمومی فلسفه اسلامی تمایز علوم به تمایز موضوعات آن علوم میباشد. و بر اساس این نظریه روشی همانطور که قضایا و ارزشهای گروهی از علوم را نمیتوانیم به گروهی دیگر تبدیل و یا تداخل نماییم، و مثلا قضایا و ارزشهای متغیری که در پدیدههای طبیعت در هر لحظه به چشم میخورد نمیتوانیم به ارقام و صورتهای ثابت ریاضی نسبت دهیم، همانگونه تحولات علمی جهان طبیعت را نیز نمیتوان با همان سرعت و قدرت تحرک به محیط آرام و لایتغیر ریاضی که از تجرد نسبی برخوردار است انتقال داد، و همان دگرگونیهای طبیعت را از ریاضیات نیز انتظار داشت. چه، در محیط علوم ریاضی محاسبهی دیگری برقرار است و ارزشهای آن بر محور دیگری دور میزند که نشاید مسائل این دو گروه علم را با یکدیگر تداخل نمود. علاوه بر این نسبت متغیر از آن جهت که متغیر است به ثابت از آن رو که ثابت است امری نامعقول میباشد. و به همین جهت شناخت عقلانی و حتی درک حسی حرکت و طبیعت قابل توافق و انطباق بر واقعیت عینی آن نیست.
دانش فلسفهی مابعد الطبیعه نیز که به تناسب موضوع از تجرد کاملتر و ثبات بیشتری بهرهمند است؛ و چون موضوع تعیین و تبیین کنندهی آن عمومیترین مفاهیم است مسائل و ارزشهایی هم که تعلق به این موضوع دارند عمومیترین و ثابت ترین و قهرا بالاترین علوم و مسائل علمی را تشکیل میدهند، نمیتوان با محاسبات و معیارهای علوم طبیعی و علوم ریاضی سنجش نمود و هر واقعهای که در این دو گونه علم مادون پدید آمده به علم مافوق که علم مابعدالطبیعه است نسبت داد.
۷- بدبختی و نابسامانی که اکنون فلسفهی مابعدالطبیعه را در مجامع علمی احاطه کرده همین است که این علم را، با معیارهای علوم طبیعی و ریاضی سنجش میکنند، و تلاشهای مذبوحانه به عمل میآورند که فلسفهی جدیدی از مبادی حسی و یا ارقام ریاضی ابتکار نمایند. در حالتیکه به نظر روشن بینان این کار، اگر فقط در سطح الفاظ و اصطلاحات انجام پذیرد و تنها لغات را به ارقام تبدیل نماید جز یک ترجمه و مبادلهی لفظی کاری انجام نیافته است، و اگر به راستی این تحول در مسائل علمی بخواهد تحقق یابد جز سقوط فلسفه و خروج از موضوع آن به موضوعات علوم دیگر نخواهد بود، و مانند این است که کلاسها فلسفه را به کلی تعطیل نمایند و بجای آن بر ساعات درس ریاضی و طبیعی بیفزایند. و این تعطیل فلسفه است نه تغییر یا توسعه آن.
تالی فاسد این مغالطه این است که علوم را با یکدیگر تداخل نموده و حقیقت هیچ کدام را به درستی و در جای خود نشناخته ایم. و بالاتر از همه آنکه با رسوخ و شیوع بیماری این مغالطه هر نتیجهای را از هر مقدمهای انتظار خواهیم داشت بدون آنکه تناسب و مسانخت میان مقدمه و نتیجه را رعایت نماییم. و در چنین وضعی اصلا دیگر مقدمه و نتیجهای در میان نخواهد بود، چون در این فرض همه چیز میتواند مقدمه باشد و در عین آنکه مقدمه است نتیجه باشد. و ضابطهی علوم به کلی منهدم خواهد شد.
سلام
شروع دوره جدید تحصیل را بهتون تبریک می گم.امیدوارم موفق و موید باشید.
مطلبتان را خواندم.
سوالی داشتم.چیزی مدتی است سوال ذهن خودم هست و شاید با عنوان مطلب شما بیشتر تناسب داشته باشد تا اصل مطلب را می خواستم بپرسم.
آن هم این که بعد از دوره ملاصدرا آیا تغییر قابل توجهی در فلسفه اسلامی به وجود آمده یا نه؟ و اگر نه این دلیل رکود فلسفه اسلامی می شود؟
راستش عنوان مطلب شما بیشتر مرا یاد این موضوع انداخت.
سلام
راستش رو بخواهید تغییر در فلسفه اسلامی با آنچه در غرب هست باید متفاوت تعبیر بشود در حالی که متاسفانه برخی از استادها هم به این توجه نمیکنند. علت این تفاوت در آن چیزی است که ما از فلسفه انتظار داریم. یعنی در فلسفه اسلامی. در فلسفه اسلامی موضوع فلسفه وجود شناسی است و نتیجهی آن تکامل انسانی. این اصلی است که در فلسفهای به نام فلسفه اسلامی وجود دارد و اگر تغییر کند دیگر فلسفه اسلامی نیست. پس نمیشود تحول در فلسفه اسلامی بلکه میشود تولد فلسفهای دیگر.
۱- به یک معنا در غرب هم هیچوقت ما تحول جدی در یک فلسفه نداشتهایم. مثلا فلسفه پوزیتیویسم منطقی اگرچه تطوراتی داشته اما همواره در تحول نبوده. بلکه به نوعی سه دوره را سریعا طی کرده و سه تحول اساسی داشته، از اثبات پذیری تجربی تا تایید پذیری تجربی و ابطال پذیری تجربی. پس اگر این را بپذریریم سه دوره و سه تحول داشته و بقیه سکون در این دورهها بوده. البته این با فلسفه اسلامی قابل مقایسه نیست و شاید قیاس را مع الفارق بدانید اما به هر حال برای روشن شدن منظورم مفید است. یعنی باید در بحث تحول و رکود بدانیم موضوع ما چیست. خروج از موضوع قطعا تحول نخواهد بود و عدم خروج از موضوع هم رکود نخواهد بود.
۲- نظر به موضوع که میکنیم میبینیم بعضی موضوعات شایستهی تحولند اما بعضی موضوعات نیستند. پس رکود بسته به موضوع تعاریف گوناگونی مییابد. در پوزیتیویسم که مثال ما بود بحث بحث تجربه است و تجربه حسی. و تجربه حسی همواره در معرض دگرگونی است پس تحولات با توجه به تجارب و تغییرات طبیعی موضوع متحول میشود. مثل سایر علوم تجربی. مثلا دیشب اخبار گفت دانشمندان حرف خود را پس گرفته اند و نوشابه های رژیمی انسان را چاق تر میکند. اما مطمئن هستم به این هم ایمان ندارند. چون دلیل و ملاکشان آزمایش و تجربه بوده و تجربه تحول پذیر است.
۳- تحولات اساسی در امور ثابت و موضوعاتی که ثبات آنها مد نظر است کمتر اتفاق میافتد و شرایط خاصی دارد. بعد از تحولی که در نجوم رخ داد و هیات بطلمیوسی جای خود را به هیات کپرنیکی داد تا به امروز تحول جدی در نگرش به علم هیات رخ نداده و هرچه بوده در دامان پارادایم کپرنیکی بوده. همینطور ریاضیات موجود سالهای متمادی است که به عنوان پارادیام حاکم وجود دارد و تحول اساسی در آن رخ نداده است. اگرچه در گذشته های دور تحولاتی بوده که ما را به اینجا رسانده. مثل کشف دیفرانسیل و انتگرال توسط لایب نیتز. اما هم اکنون چنین تحولاتی نداریم. آیا میتوان گفت ریاضیات دچار رکود شده؟
همانطور که جواب میدهید ریاضیات موضوعش موضوعی نیست که با تغییر نکردن متصف به رکود شود چرا که با قوانین ثابت و صحیح مواجه است و تحول مدام آن ارکان علوم را از هم میپاشد.
بنده ادعا میکنم وضعیت فلسفه از این بالاتر است و فلسفهای که مدام مبانی خود را عوض کند و دچار تبدل شود ارکان علوم را از هم میپاشد حتی ارکان ریاضی را. چرا که ریاضی نیز بر فلسفه استوار است.
مقام دوم: اگر از این نظر بحث کنیم که فلسفه اسلامی دچار رکود شده یعنی از لاک نظری خود بیرون نیامده و به میدان عمل وارد نشده است درست است. ما تنبلی کردیم در جایی که حکمای قدیم مانند ابن سینا و … با تحلیلهای فلسفی شان سراغ تبیین مسائل زیادی میرفتند که جنبه عملی داشت.
من به این نتیجه رسیدم که حکمت متعالیه لوازمی دارد که در پیوند با روان شناسی نتایج شگفت انگیز به بار میآورد. مثلا مطمئن هستم که بحث عالم مثال و مراتب نفس انسانی در تفسیر توهمات و بیماریهایی مانند اسکیزوفرنی تاثیر زیادی دارد و لذا در صدد نوشتن مقالهای تحت بررسی تطبیقی بحث توهمات و منشا و درمان آنها در روانشناسی جدید و حکمت متعالیه هستم که اگر خدا کمک کند و فرصت کنم شاید در سه چهار ماه آینده آماده شود. و دیگر مسائلی که از این باب بر میخیزد که بینهایت هستند و هرکدام انسان را به هیجان میآندازند.
از این منظر هرچه بگوییم فلسفه اسلامی رکود داشته کم گفته ایم.
و با فرمولی که جناب حائری فرمودند هم سازگار است چرا که فلسفه اسلامی وقتی پا به عرصه عمل میگذارد با علوم حسی باید همراه و هم آوا شود و در نتیجه اگرچه در عرصه نظر قوانین ثابتی دارد که به این راحتی تغییر نمیکند حتی ثابت تر از ریاضی اما در عرصه عمل این قوانین ثابت در چرخه تجربه قرار میگیرد و باید مرتب در تحول و تجدد باشد.
پس به نظر من فلسفه اسلامی از حیث نظر دچار رکود نشده بلکه شکوفایی فلسفه در ثبات آن است. این فلسفه از حدود ۹۰۰ سال پیش تا به حال از یک ثبات نسبی برخوردار بوده و این افتخار اوست. در قرون مختلف کسان زیادی بودند که به دنبال تحول بودهاند و تنها کاری که کردند تقویت و ایجاد انسجام بیشتر بود.
در عرصه عمل اما رکود عارض او شده است و در تطبیق خود دچار مشکل شده و این رکود از خود فلسفه نیست بلکه از ما فلسفهخوانهای تنبل مدرک گرا است.
امیدوارم درست توضیح داده باشم. اما قطعا کامل ترین جواب نیست.
خیلی ممنونم
توضیح خیلی خوبی بود.خصوص تفکیک کردن شکل نظری و عملی آن خیلی ذهنم را روشن تر کرد.در جواب این همه توضیح تنها می تونم تشکر کنم.
این طور که من در ذهنم هست کلا در غرب آدمها بیشتر با فلسفه زندگی می کنند.ولی میان مسلمانان خصوص شیعه و در ایران مردم فلسفه را برای کتاب ها می گذارند و بیشتر با مخلوطی از باور ها و احساسات مذهبی شون زندگی می کنند.برای همین هم فلسفه دیرتر عملی می شود.کمتر با مسائل عقلی برخورد می کنند. خود من یکی از آنها…
این در یافت من هست .نمی دونم درسته یا نه
به هر حال متشکرم و امیدوارم موفق باشید
سلام
درسته. جواب دقیق تر رو روزی که همین حرف شما رو به یکی از اساتید گفتم شنیدم به این مضمون که علت اینکه ما به سوی جنبه های عملی فلسفه اسلامی نرفتیم این بود که دین ما مبانی خوبی برای اخلاق و روان شناسی ارایه کرده بود که مسلمان ها بوسیله آن می توانستند زندگی روزمره خود را بگذرانند و الان هم می بینید که باز هم حتی در کم دین های ما باز اخلاق مبنای دینی دارد. اما جوامعی که مبانی دینیشان کمک زیادی به اخلاق نمی کند مجبورند اخلاق و … را مبتنی بر فلسفه کنند. حالا اینجا دو دسته صاحب نظر داریم: برخی می گویند فلسفه ما چیزی خلاف دین ما می گوید پس باید به دین بچسپیم و کماکان مبانی اخلاق و … را از آن بگیریم. مثل تفکیکی ها. و دسته دوم کسانی هستند که می گویند عرفان و برهان و قرآن از هم جدایی ندارند که می شوند کسانی چون علامه حسن زاده و امام و … بنا به نظریه دوم می شود فلسفه اسلامی را در عمل آورد و بنا به نظریه اول کلا نیازی به آن نیست
البته عنوان شما درست است چون در مقایسه با تحول علوم گفته شده ،منتها این سوال در ذهن خودم بود که با دیدن عنوان یادم اومد
سلام
مدتی که به فلسفه و کلام علاقه مند شدم ودروس استاد صمدی املی را دارم به صورت سیدی گوش میدم
ولی مشکل اینجاست من رشته حسابداری خوندم ولی از فلسفه هیچی نمی فهمم یعنی کلا تعطیلم می خوام از پایه شروع کنم
چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟برم حوزه؟؟؟؟ برم دانشگاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
09351607510
02144195679
شما رو به امام حسین کمکم کنید از یه جا شروع کنم نمیدونم ؟؟
با سلام
بستگی داره که تا چه سطحی بخواهید بخوانید
اگر میخواهید با کارتان منافات نداشته باشد از دروس حوزه استفاده کنید
سوالی داشتید از طریق ایمیل در خدمت شما هستم